خودستایی شاعرانه
به شدت خودمحور،
شاعری گمنامم، میان عشق و نفرت، برج و باغ.
پر مفهوم و بی کلام,
سر به زیر و سخت.
معصومانه هرزگی میکنم
در آغوش فاحشه ای نجیب.
در میدان بزرگ شهر
ترجیح می دهم پرپر زدن یاکریمی را
به تمام بازار کتاب.
شاعرم
آنچنانکه می سرایم کاشیهای کتابفروشی را
بی نشر، بی ناشر.
سراسر، تناقضم.
شیدای زندگی
و در حسرت مرگ.
مرا طرد کن،
مانند طرد کردن آرزوی یک آسمان خودسرانه
زیر سقف یک زندگی مشترک.
و مرا بخواه،
مانند خواستن یک مستی
در گیر و دار خون و چرک یک زخم قانونی.
در پایان،
من چیزی هستم
فراتر از قله ی متین یک غرور اصیل،
و چیزی فروتر هستم
از بذر وحشی یک گیاه بی نام
در خاک مزرعه ی بی محصول یک خودستایی شاعرانه.
و.ش
یلدای 92
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1